ساعت بیداری
کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است.....
کوک کن ساعت خویش
که موذن شب پیش دسته گل داده به آب....
و در آغوش سحر رفته به خواب....
شاطری نیست در این شهر بزرگ که سحر برخیزد...
شاطران با مدد آهن و جوش شیرین دیر برمیخیزند...
کوک کن ساعت خویش....
که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل راهی حمامی نیست...
تا تو از لخ لخ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعت خویش....
رفتگر مرده و این کوچه دگر
خالی از خش خش جاروی شب است
کوک کن ساعت خویش.....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت 9:6 توسط آرا
|