کوک کن ساعت خویش 

اعتباری به خروس سحری نیست دگر

دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است.....

کوک کن ساعت خویش 

که موذن شب پیش دسته گل داده به آب....

و در آغوش سحر رفته به خواب....

شاطری نیست در این شهر بزرگ که سحر برخیزد...

شاطران با مدد آهن و جوش شیرین دیر برمیخیزند...

کوک کن ساعت خویش....

که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل راهی حمامی نیست...

تا تو از لخ لخ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعت خویش....

رفتگر مرده و این کوچه دگر

خالی از خش خش جاروی شب است

کوک کن ساعت خویش.....