ساعت کار
ساعت کار
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند چرا دیرمیایی؟
جواب می داد:یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیاد تری برای کار کردن داشته باشم ،برای آن
یک ساعت هم پول نمی گیرم .
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیر سرکار نیاید...مرد هر وقت
مطلب آماده ای برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز به کلاس
نیایند و وقتشان تلف نشود.
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمیدممکن است برای ترم بعد به کار دعوت نشود...
مرد هر زمانی که نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ،در زمانی که آنها می خواهند تحویل
دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.
یک روز متوجه شد که مشتریانش بسیار کم شده اند...
مرد نشسته بود. دستی به مو های بلند و کم پشتش کشید.
به فکر فرو رفت...
باید خودش را اصلاح می کرد ناگهان فکری به ذهنش رسید...
از فردا صبح مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر میشد ،کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد ، و
همه ی شفارش مشتریانش را قبول می کرد.
اما او هر روز دو ساعت سر کارچرت می زد.
و وقتی برای تدریس آماده بود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم میمالید و با اعتماد به نفس
بالا می گفت:خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.
همچنین سفارش مشتریان را قبول می کرد اما زمان تحویل، بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیر تر
تحویل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده بود ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار
به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشهال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش
منظم شده و مشتریان مثل روز های اول زیاد شدند.
اما او دیگر با خودش صادق نیست
او الان...
شاید اگر کمی بیشتر می اندیشید راه های بهتری برای حفظ صداقتش می یافت .
تسلیم شرایط شدن همیشه راه اصلاح نیست.
و صداقت کالایی نیست که به را حتی بتوان آنرا تسلیم کرد.
خدایا در پیچ و خم زندگی صداقتمان را به دستان مهربانت می سپاریم...