خواندنی ها

                                  

- حس تفکر و کنجکاوی انسان معراجی است برای دست یافتن به پشت بام علم و دانش.

- در محضر دوست تا بنده نشوی،تابنده نشوی.

- اسلام عاشورای زیادی را دیده و خواهد دید  چه بهتر که خودمان را در این عاشورا ها جاودانه بنامیم.

- حیات حقیقی انسان طوری به دست می آید که عاشقانه در دشت زندگی بذر های دلیری و استقامت کاشته شود.

- در روز عاشورا این خون بود که از ابر وجود آن قبیله ی عشق زمین عطشان کربلا را سیراب کرد.

- هرپیروزی نشان عزت نیست بلکه این عزت است که انسان را به پیروزی می رساند.

نیایش

                                   یک دقیقه با خدا

همیشه با تو

خدایا،همیشه در خاطرم باش و از همان لحظه ای که از خواب برمی خیزم،به من بتاب.

بگذار هر دقیقه فرصتی باشد برای هم نشینی با تو و نگذار فراموشت کنم.

وقتی که شب می رسد،بگذار از تو و عشقت آرامش بگیرم تا خوابم از امنیت با تو بودن پر شود.

 

                                         برگرفته از کتاب : قطره ای از دریا

شعر

عروسک کوکی

 

پیش از این ها آه ،آری

پیش از این ها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگانُ ثابت 

                                          

خیره شد در دود یک سیگار                                               

خیره شد در شکل یک فنجان

 

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید ودید

 

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید 

 

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده اما کور، اماکر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت و کاذب،سخت بیگانه

"دوست می دارم"

 

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل ساخت

پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده،در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارت نامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و درجمع وضرب

حاصلی پیوسته و یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

 

می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

 

می توان در قالب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم،یا مغلوب،یا مصلوم را آویخت

 

می توان با صورتک های رخنه ای دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ ترآمیخت

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستیبی سبب فریاد کرد و گفت

((آه، من بسیار خوشبختم))

                                                  شاعر:فروغ فرخزاد

داستان

                                             یک بستنی ساده

هیچ وقت از کا فی شاپ خوشم نیومد وقتی آدم های رنگارنگ رو  می بینم  که به زور

بهم لبخند می زنند حالم بهم می خوره.

بعد از مدت ها یک روز رفتم به یکی از این کافی شاب ها ،همین طور که داشتم مردم را 

نگاه می کردم،دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یکی از میز ها

نشست.برایم جالب بود، پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شدبه سمت آن

دختر بچه یورش بردتا او را بیرون بیندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت : پولش را می دهم هیچ چیز

مجانی هم نمی خواهم،کمی پاهایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود

به پیشخدمت گفت : یک بستنی میوه ای چند دلار است ؟

پیش خدمت با بی حوصلگی گفت : 5دلار.

دخترک دست کرد در لباسش و پول هایش را در آوردو شروع به شمردن پول هایش

کرد.

بعد دوباره گفت یک بستنی ساده چند است؟

پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه ی قبل گفت:3دلار.

دخترک تقاضای یک بستنی ساده را کرد.

پیشخدمت یک بستنی برایش آورد،فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود( احتمالا مخلوطی از

ته مانده ی بستنی ها)

دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.

وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرفبستنی آمددید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا

یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام.

                                           برگرفته از کتاب : عشق نشان لیاقت