لحظه ها ی زندگی

                      لحظه های زندگی

 تو زندگی لحظه هایی است که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواهد اونا رو از رویا هات بگیری و کنارت بنشونی وباهاشون درد و دل کنی .

وقتی در شادی بسته میشه یک در دیگه باز میشه که اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو که برامون باز شده نمی بینیم.

دنبال ظواهر نرو اونا می توانند گولت بزنند.

دنبال ثروت نرو،چون به راحتی از کفت می روند.

دنبال کسی برو که خنده رو رو لبات مینشونه.چون فقط یک لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه . اونی رو پیدا کن که باعث می شه قلبت لبخند بزنه.

خوابی رو ببین که آرزویش را داری،اون جایی برو که دلت می خواهد بری،اونی باش که دلت می خواهد باشی چون فقط یکبار زندگی می کنی و فقط یک فرصت واسه انجام کار هایی که دلت می خواد انجام بدی داری بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگی تو شیرین کنه ،اونقدر تجربه که قویت کنه ،اونقدر غم که انسانت کنه واونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیز ها رو ندارند اونا فقط از چیز هایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده را می کنند.

روشن ترین آینده ها همیشه بر پایه یک گذشته ی فراموش شده بنا میشود نمی تونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطا ها و رنج های گذشته از ذهنت بره .

وقتی به دنیا اومدی گریه می کردی و هر کس اطرافت بود می خندید یک جوری زندگی کن که آخرش تو کسی با شی که می خندی وهر کس اطرافت است گریه کنه.))   

میلاد مبارک

میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت  امام رضا(ع) را به همه ی شما تبریک می گوئیم.

*************

امام رضا علیه السلام فرمود:

اولین عملی که از انسان محاسبه و بررسی می شود نماز است، چنانچه صحیح و مقبول واقع شود بقیه ی اعمال و عبادات قبول میگردد وگرنه مردود خواهند شد.

آیا می دانید؟

                              آیا می دانید؟

- مورچه ها هرگز نمی خوابند.

- هشتاد درصد مغز انسان را آب تشکیل می دهد.

- زرافه ها نمی توانند سرفه کنند.

- تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند ، شتر است .

- یک ورق کاغذ راهر قدر هم که بزرگ باشد ، نمی توان بیش از هفت بار تا زد.

- تقریبا نصف گرمای بدن از طریق سر هدر می رود.

- قدمت زغال سنگ بیش از(( 250 )) میلیون سال است.

- نیزه ماهی ها استخوان های سبزی دارند.

- پشه 47 دندان دارد.

- زنبورها روی پاهای جلوی خود یک شانه دارند که از آن برای تمیز کردن شاخک هایشان استفاده می کنند .

- گوش جیرجیرک روی پاهایش بوده و صدایش را از 500 متر می توان شنید .

 

*****************************

میلاد سراسر سعادت حضرت امام رضا علیه السلام را به همه تبریک میگم . 

 

زندگی بهتر

                                       باسمه تعالی

این مطالب زیبا را از کتاب لبخند خدا برایتان انتخاب کردم :

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:

- قلبتان را از نفرت پاک کنید.

- ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید.

- ساده زندگی کنید.

- بیشتر بدهید.

- کم تر توقع داشته باشید.

 

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند،اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند.

 

وقتی ناراحتید از این که به چیزی که می خواستید نرسیدید،محکم بنشینید و خوشحال باشید، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.

 

وقتی اتفاقی برایتان می افتد،چه خوب و چه بد،به معنایش فکر کنید.در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.

 

شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل بشوید که دوستش می دارند.

 

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،تا این که اورا به خاطر غرورتان از دست بدهید.

 

ما زمان زیادی صرف میکنیم تا کسی را برای دوست داشتن انتخاب کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم.اما چه خوب میشد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم.

لبخند خدا

لوئیز رِدِن ، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم ، وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد ، به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند .

جان لانک هاوس ، صاحب مغازه ، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .

آن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت :

آقا ، شما را به خدا ، به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم .

جان گفت که نسیه نمی دهد .

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت :

ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من .

خواربار فروش با اکراه گفت :

لازم نیست ، خودم می دهم ، لیست خریدت کو ؟

لوئیز گفت : اینجاست .

لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستی بِبَر .

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشت ، همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت !

خواربار فروش باورش نشد ، مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه دار با نا باوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ، کفه ترازو برابر نشد ! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند .

در این وقت خواربارفروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است .

کاغذ لیست خرید نبود ! دعای زن بود که نوشته بود :

ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده کن .

مغازه دار با بهت جنس را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد .

لوئیز خداحافظی کرد و رفت .

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت :

تا آخرین پنی اش می ارزید .

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ...

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هرکس داد و پاداش بسیار برد.

لبخند خدا – ترجمه زهره زاهدی

تنها قلابم

                                                                         تنها قلابم

         تمام طول جنگ ، پدرم را ندیده بودم .

به جز همان یک بار که آمده بود و باهم رفتیم ماهی گیری . رفتیم یک جایی ، ماهی به قلابم نیفتاد . رفتیم جای دیگر که تمام سطح            آب را جلبک پوشانده بود و ریشه ی درخت ها از اب زده بود بیرون . قلابم را انداختم اما گم شد . پدرم با آن صورت دراز و دست هایی که به نظرم خیلی بلند می آمد ، هر چه بین پایه ریشه ی درخت ها  و جلبک ها را گشت، نتوانست قلابم را پیدا کند .                     

         گفت

_ ناراحت نباش ، پیدا می شود .

              گفتم

_  چرا نتوانستی پیدا کنی؟ همون بهتر که دوباره برگردی !

پدرم رفت جبهه ودیگر بر نگشت .

                                  هفته دفاع مقدس گرامی باد

برگرفته شده از کتاب قناری ها نوشته حسن شیردل